خرید بک لینک

برچسب: نویسنده: آناهیتا حسنی تاريخ: چهارشنبه 20 بهمن 1395 ساعت: 11:03

برچسب: نویسنده: آناهیتا حسنی تاريخ: چهارشنبه 20 بهمن 1395 ساعت: 11:03

برچسب: نویسنده: آناهیتا حسنی تاريخ: چهارشنبه 20 بهمن 1395 ساعت: 11:03

برچسب: نویسنده: آناهیتا حسنی تاريخ: چهارشنبه 20 بهمن 1395 ساعت: 11:03

برچسب: نویسنده: آناهیتا حسنی تاريخ: چهارشنبه 20 بهمن 1395 ساعت: 11:03

برچسب: نویسنده: آناهیتا حسنی تاريخ: چهارشنبه 20 بهمن 1395 ساعت: 11:03

سلام :) پنجشنبه شب عجیبی بود... از اونجا که همسر دیگه جمعه اش صبح زودی نبود ساعت خواب رو سخت نگرفتیم.فیلم نگاه کردیم و خوراکی خوردیم و دیگه وقتی همسر رخت خواب ها رو آورد فقط یه نور اندک گذاشتیم که بتونیم به شکم من زل بزنیم. پسرم مثل ماهی شده بود.از این سمت به اون سمت وول میخورد و یه چیز جدید جالبی که این روزها زیاد شاهدش هستم ضربه زدن از دو نقطه ی کاملا متفاوت به طور همزمانه که نشون میده یکیش جای دستشه یکیش جای پاهای کوچولوش... خوب حداقل بیست دقیقه بی وقفه نگاهش کردیم و قربونش رفتیم و بهش گفتیم چقدر عاشقشیم و شکر گزار بودنش و باباش از طرف من و خواهرام که سفارش کرده بودن کلی بوس بوسیش کرد. دیگه خواستیم بخوابیم و پتو رومون کشیدیم و منم دستم از اون زیر رو دلم بود و همچنان داشتم برای پسری ذوق میکردم و هی میگفتم مامان جان دیگه وقت خوابه که یک آن چنان دردی پیچید سمت راست دلم که واقعا با صدای بلند و ناخواسته آه کشیدم. همسر گفت چی شدی؟ که چون فقط یه لحظه بود گفتم هیچی و بوسه ی شب بخیری... چند لحظه بعد دوباره درد... و صدایی که اصلا تحت کنترلم نبود ولی بلند از نهادم بیرون میومد... دیگه همسر

برچسب: نویسنده: آناهیتا حسنی تاريخ: چهارشنبه 20 بهمن 1395 ساعت: 11:03

دوستای گلم سلام.

لطفا اگه کسی آدرس ماری رو داره برام کامنت کنه :)

برچسب: نویسنده: آناهیتا حسنی تاريخ: چهارشنبه 20 بهمن 1395 ساعت: 11:03

سلام دوست جان های خودم خوب و خوش و به قول مامانم شنگول و منگول و حبه ی انگور باشید ان شاالله خوب جانم براتون بگه که تو خیلی از باورها 7 عدد مقدس و خوش یمنی میباشه.امروز هم من دیگه ششمین ماه رو تموم کردم و قدم به ماه هفتم بارداریم میذارم,در حالی که گذرِ تند تندِ روزها عجیـــــــــب برام باور نکردنیه و دلم میخواد این لحظه های خوب کش بیان... این شبا دستمو میذارم رو دلم و بی حرکت میشم... صداش میزنم جوجه؟؟؟ مامانی؟؟؟ شیر پسرم؟؟؟ بعد یه چیزی زیر دستام وول میخوره,ضربه میزنه و من خوشبخت ترین و شکرگزار ترین زن روی زمین میشم... خیلی برام با عظمته درک اینکه وای خدای من! واقعا یه موجود زنده تو وجودمه.خیلی شبا لحظه ی شکر گزاری و گفتنِ خدایا عاشقتم عاشقتم عاااشقتم بخاطر این نعمت , اشکام چکیدن و از اونجا که میدونم اونقدری بنده ی درست درمونِ صالحی نبودم در طول زندگیم ولی باز این شادی بزرگ به قلبم سرازیر شده, بیشتر احساساتی میشم و شکرشو به جا میارم از شنبه بگم که کلاس زبان رو رفتم.بازم تنها و فرفر نیومد.چون کارش طول کشید.و اینجوری شد که کلاس بافتنی هم کنسل شد و ژاکتِ قند عسلم پروسه اش دیگه خیلی طو

برچسب: نویسنده: آناهیتا حسنی تاريخ: چهارشنبه 20 بهمن 1395 ساعت: 11:03

سلام دوستای گلم. خوب و خوش باشید ان شاالله. جانم براتون بگه که من قرار بود پنجشنبه و جمعه رو کلا بشینم سر زبانم.در جهت ترک دقیقه ی نود بودنم.اما پنجشنبه واقعا نتونستم به تنبلیم غلبه کنم و یه حس عجیب یه عالمه کار داشتن و کاری نکردن بهم دست داده بود و هی میگفتم عیب نداره فردا میشینم سر درسم. و دیگه شبش آبجی زنگ زد و گفت فردا نهار بیا اینجا و قهر نکن.که چون همسری عصر کار بود و عمرا نمیومد گفتم نه.گفت بعد نهار و رفتن شوهرت بیا و شام بمون باز گفتم آخه شنبه امتحان دارم ولی دیگه خیلی اصرار کرد میگفت کتابا رو بیار اینجا بخون.اصرارشم میدونستم برای اینه که از دل من دربیاره.منم دوست نداشتم دیگه حالا که باهاش حرف زدم و گفتم ناراحت شدم کشش بدم و اگه نمیرفتم کل جمعه ی آبجیم خراب میشد. خلاصه گفتم باشه و جمعه که شد تا لنگ ظهر که خواب بودم.بعدشم تا نهار رو خوردیم و همسر رفت کتابارو گذاشتم تو کوله پشتی و یه کم خونه رو سر و سامون دادم و باید حمام میرفتم که دیدم باز آب مشکل داره. خلاصه عصر رفتم اونجا و بچه های آبجیم دیگه نزدیک بود لیسم بزنن از دلتنگیشون. عزیزااای دلم... پسر آبجیم تو مسابقات استانی کارات

برچسب: نویسنده: آناهیتا حسنی تاريخ: چهارشنبه 20 بهمن 1395 ساعت: 11:03

صفحه بندی